تاریخ : چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
نویسنده : . IVIohammad Reza .
نظرات ()
گاه می رویم تا برسیم. کجایش را نمی دانیم. فقط می رویم تا برسیم ...
بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست. گاه برای رسیدن باید نرفت، باید ایستاد و نگریست. باید دید، شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت کند. باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده ...
گاه رسیده ای و نمی دانی و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای مهم رسیدن نیست، مهم آغاز است که گاهی هیچ روی نمی دهد و گاهی می شود بدون آنکه خواسته باشی!
پدرم می گفت تصمیم نگیر! و اگر گرفتی آغاز را به تأخیر انداختن، نرسیدن است اما گاهی آغاز نکردنِ یک مسیر بهترین راه رسیدن است
گاه حتی لازم است بعد از نمازت بنشینی و فکر کنی، ببینی که ورای باورهایت چیست؟ ترس یا اشتیاق یا حقیقت؟
گاهی هم درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی و غذا بدهی؛ ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟
یا پای کامپیوترت نباشی، گوگل و یاهو و فلان را بیخیال شوی با خانواده ات دور هم بنشینید، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین صفحه نمایش و فضای مجازی نیست ...
شاید هم بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟
لازم است گاهی عیسی باشی گاهی ایوب باشی و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آیی و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و با خود بگویی: سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم ... آیا ارزشش را داشت؟
سپس کم کم یاد می گیری که حتی نور خورشید هم سوزاننده است اگر زیاد آفتاب بگیری می آموزی که باید در باغ خود گل پرورش دهی نه آنکه منتظر کسی باشی تا برایت گلی بیاورد. یاد می گیری که می توانی تحمل کنی که در خداحافظی محکم باشی و یاد می گیری که بیش از آنکه تصور می کردی خودت و عمرت ارزش دارد

پرشین استار
تاریخ : سهشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱
نویسنده : . IVIohammad Reza .
نظرات ()
روزگارا
تو اگر سخت به من میگیری با خبر باش که پژمردن من آسان نیست!
گرچه دلگیرتر از دیروزم گرچه فردای غم انگیز مرا میخواند
لیک باور دارم دلخوشی ها کم نیست! زنذگی باید کرد!!!!

تاریخ : دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
نویسنده : . IVIohammad Reza .
نظرات ()
دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای کیسهایست. هول هولکی و دم دستی. این دوستیها برای رفع تکلیف خوبند. اما خستگیات را رفع نمیکنند. این چای خوردنها دل آدم را باز نمیکند. خاطره نمیشود. فقط از سر اجبار میخوریشان که فقط چای خورده باشی! دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است. پر از رنگ و بو. این دوستیها جون میده برای مهمانبازی برای تعریف کردن لطیفههای خندهدار. این چای زود دم خارجی را میریزی در فنجان بزرگ. مینشینی با شکلات فندقی میخوری و فکر میکنی خوشحالترین آدم روی زمینی. فقط نمیدانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دو ساعت میشود رنگ قیر. یک مایع سیاه که چنان به دیواره فنجان رنگ میدهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای! دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سرگل لاهیجان است. باید نرم دم بکشد. باید انتظارش را بکشی. باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی. باید صبر کنی. آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی. باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک. خوب نگاهش کنی. عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته، جرعه جرعه بنوشیاش و زندگی
تاریخ : چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠
نویسنده : . IVIohammad Reza .
نظرات ()
می دانم هیچ صندوقچه ای نیست تا بتوانم رازهایم را توی آن بگذارم و درش را قفل کنم...چون تو همه ی قفل ها را باز می کنی ...می دانم هیچ جایی نیست که بتوانم دفتر خاطراتمرا آنجا پنهان کنم، چون تو تک تک کلمه های دفتر خاطراتم را می دانی ..حتی اگر تمام پنجره ها را ببندم ، حتی اگر تمام پرده ها را بکشم ،تو باز هم مرا می بینی و می دانی نشسته ام و یا خوابیده ،می دانی کدام فکر روی کدام سلول ذهن من راه می رود...تو هر شب خوابهای مرا تماشا می کنی ..آرزو هایم را می شمری و خیال هایم را اندازه می گیری...تو می دانی امروز چند بار اشتباه کرده ام و چند بار شیطان از نزدیکی های قلبم گذشته است...تو می دانی فردا چه شکلی است و می دانی فرداچند نفر پا به این دنیا خواهند گذاشت ...تو می دانی من چند شنبه خواهم مرد و می دانی آن روز هوا ابری است یا آفتابی ؟تو سرنوشت تمام برگ ها را می دانی و مسیر حرکت تمام باد ها را ..و خبر داری که هرکدام از قاصدک ها چه خبری را با خودبه کجا خواهند برد ؟ تو می دانی کدام دانه ی برنج را کدام مورچه کی از زمین خواهد برداشت...و می دانی تک تک دانه های انار در کدام لحظه ی پاییز خواهند رسید ...تو می دانی هر کدام از قطره های باران بالاخره پای کدام ریشه خواهند رفت و می دانی کدام سیب را من خواهم خورد و کدام دانه گندم سهم سفره ی هفت سین ماست....تو حساب اشک های مرا داری و می دانی تا حالا چند تا ستارهاز چشمم چکیده است..تو می دانی در نوک هر پرنده چند تا آواز است و در قلب من چند تا آرزو ...تو میدانی و خیلی خیلی مهربانی دوستت دارم ...
|
|