ركورد تماشاي فيلم
دو شهروند کانادایی و آلمانی با دیدن 57 فیلم در 123 ساعت، رکورد شکستند. هشت نفر از کشورهای مختلف در یک مکان ویژه جمع شدند تا با تماشای بدون وقفه فیلم، نام خود را پرآوازه کنند.
در اين مسابقه بيشتر افراد خسته شدند و کنار کشیدند، اما سرانجام «سورش جواشیم» از کانادا و «کلودیا واورا» از آلمان با تماشای 57 فیلم در 123 ساعت نام خود را به کتاب رکوردهای «گینس» ثبت كردند و به شهرت جهانی رسیدند.
كمبود صفر!
میزان بدهی های دولت آمریکا به قدری بالا رفته که تابلوی شمارشگر قروض ملی این کشور که در نیویورک نصب شده، فضای کافی برای ثبت رقم جدید ندارد. این شمارشگر، میزان بدهی کشور آمریکا را ثبت کرده و نمایش میدهد، اما ماه گذشته که میزان این بدهی از مرز 10 تریلیون دلار گذشت، این تابلو دیگر قادر نبود تمام ارقام را نشان دهد. این تابلو در سال 1989 نصب شد تا وام 7/2 تریلیون دلاری آن زمان این کشور را نشان دهد. صاحبان این شمارشگر میگویند؛ دو صفر دیگر به صفحه آن اضافه خواهند کرد که بتوانند رقم هزار تریلیون را ثبت کند.
فضانوردي عربها
شرکت تبلیغاتى «ویرژن مالاتیک» که در زمینه سفرهای فضایی کار می کند اعلام کرد؛ «شمارى از شهروندان عربستان سعودى در انتظار سفر به کهکشان نوبت گرفتهاند» مسوول تبلغیات «ویرژن مالاتیک» ميگوید: در میان علاقهمندان به فضاگردى با بلیتهای 200 هزار دلاری، سعودىها تعداد بیشتری را تشکیل میدهند. بعد از آنان هم به ترتیب، اتباع امارات متحده عربی و کویت بیشترین علاقهمندی را برای سفر به فضا از خود نشان دادهاند.
بيماري عجيب
سرازیر شدن غیر عادی خون از چشم و پوست بدن دختر هندی، پزشکان این کشور را شگفتزده کرده است. «کوینکل دوودی» 13ساله درجولای 2007 ناگهان خونریزی کرد و پدر و مادرش وی را به درمانگاه بردند. تشخیص مقدماتی پزشک ، زخم معده بود اما چند روز بعد از منافذ پوست سر، چشم و کف پاهای «کوینکل» نیز بدون هیچ برش یا خارشی خون جوشید! گروهی از پزشکان هندی معتقدند؛ «کوینکل» به نوعی اختلال پلاکتهای خونی مبتلاست، اما پزشكان تاکنون راهی برای درمان این مشکل نیافتهاند.
من یک سنت پیدا کردم
روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که بقیه روزها هم با چشمهای باز، سرش را به سمت پایین بگیرد ( به دنبال گنج !). او در مدت زندگیش، 296 سکه یک سنتی، 48 سکه 5 سنتی، 19 سکه 10 سنتی، 16 سکه 25 سنتی، 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده 1 دلاری پیدا کرد. یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت.
در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید، در خشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.
او هیچگاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان، در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند، ندید. پرندگان در حال پرواز، در خشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد.
یک بستنی ساده
پسر بچهای وارد یک بستنیفروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید: یک بستنی میوهای چند است؟" پیشخدمت پاسخ داد : " ۵۰ سنت". پسربچه دستش را در جیبش فرو برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید:" یک بستنی ساده چند است؟" در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند. پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: "۳۵ سنت". پسر دوباره سکههایش را شمرد و گفت: "لطفا یک بستنی ساده". پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نیز پس از خوردن بستنی، پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتی پیشخدمت بازگشت، از آنچه دید حیرت کرد. آنجا در کنار ظرف خالی بستنی، دو سکه پنج سنتی و پنچ سکه یک سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت.
روزنه هاي زندگي
روزی ، گرگی در دامنه کوه متوجه یک غار شد که حیوانات مختلف از آن عبور می کنند. گرگ بسیار خوشحال شد و فکر کرد که اگر در مقابل غار کمین کند، می تواند حیوانات مختلف را صید کند. بدین سبب، در مقابل خروجی غار کمین کرد تا حیوانات را شکار کند.
روز اول، یک گوسفند آمد. گرگ به دنبال گوسفند رفت. اما گوسفند بسرعت پا به فرار گذاشت و راه گریزی پیدا کرد و از معرکه گریخت. گرگ بسیار دستپاچه و عصبانی شد و سوراخ را بست. گرگ گمان می کرد که دیگر شکست نخواهد خورد.
روز دوم، یک خرگوش آمد. گرگ با تمام نیرو به دنبال خرگوش دوید اما خرگوش از سوراخ کوچک تری در کنار سوراخ قبلی فرار کرد. گرگ سوراخ های دیگر را بست و گفت که دیگر حیوانات نمی توانند از چنگ من بگریزند.
روز سوم، یک سنجاب کوچک آمد. گرگ بسیار تلاش کرد تا سنجاب را صید کند. اما سرانجام سنجاب نیز از یک سوراخ بسیار کوچک فرار کرد. گرگ بسیار عصبانی شد و کلیه سوراخ های غار را مسدود کرد. گرگ از تدبیر خود بسیار راضی بود.
اما روز چهارم، یک ببر آمد. گرگ که بسیار ترسیده بود بلافاصله به سوی غار پا به فرار گذاشت. ببر گرگ را تعقیب کرد. گرگ در داخل غار به هر سویی می دوید اما راهی برای فرار نداشت و سرانجام طعمه ببر شد.
نتيجه: هيچ گاه روزنه هاي كوچك زندگيت را به طمع آينده نبند.